|
من بی تقصیرم مرا دارند کشان کشان به ملکوت می برند.
|
|
|
من- بارش چشم نگاهت شکست قلب در تابوت سینه تیریک - تیریک پرسیدم هنوزم دوستش داری... قطره قطره خیس برگهای کتابت تکه تکه عکس خاطرات تو ومن غمگین ترین ترانه ی نابلدم در دوست داشتن! می زنم زیر گوشت هوار تا بشنوی صدای گنگم را نترس! گریه میکند پالیز تورا همه کرند ولال... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 22:10 توسط مریم سعیدی |
شبیه غزل شده ای تو انگاری چرا؟؟؟ نه خوب می دانی من سپید را بیشتر می فهمم غزل نمی دانم اما غزلم شده ای باز چرا؟؟؟ فقط بفهم نگرانت شده ام را حرفی نزدم سخت بود بدان-گریه نمی فهمد صبر را آرام کردن دل منتظرم را کی بر می گردی نمی دانم- زود یعنی کی؟؟؟ به من چه اصلا... به امید دیدار را بهتر می فهمم پشت دری که باز نمی شود نشسته ام نه؟؟؟ جمعه صبح -هرگز - نه نفهمیدم! رنگ جمعه ها شده ام بفهم... + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 20:3 توسط مریم سعیدی |
این چند روزی که مریض بودم همش به آرزو فکر کردم با اینکه تو رختخواب بودم و از زمان سر در نمی آوردم . فقط گاهی چشمام رو باز می کردم و آدمای اطرافمو مثل سایه ای محو می دیدم .... و گاهی هم فرشته ای که همیشه مراقبم بوده رو می دیدم که یه چیزایی رو می ریخت تو حلقم... تمام این مدت آرزو کنار بستر من نشسته بود و با چشم های کوچک ومعصومش زل زده بود به صورت رنگ پریده من و گاهی هم دست کوچک و گرمش رو می کشید رو پوست خشک صورتم که مثل دیوار کوره داغ بود و عرق کرده بود امروز که یه کم حالم بهتر شد ه بود سعی کردم از رختخواب بیرون بیام. و آرزو که مدتهاس انتظار می کشه که من بلند بشم تا دید دارم بلند می شم چشمای معصومش برق خاصی زد فک کرد قراره دوباره باهم .... من ضعیف تر از اونی شدم که بتونم راه برم و الان هم نمی دونم کجا سرش گرم شده به بازی شاید دیده من از جام بلند شدم خیالش راحت شده و... به زور مسکن دارم تایپ می کنم و با ایمان به آرزوی مهربان و معصومم و زمین زمان را دور سرم می گرداند.... تمام این مدت دوستایی که همیشه با من بودن بهم ز نگ میزنن و جویای حالم می شدن و می شن هرچند که نمی تونستم حرف بزنم اما شنیدن صدای بعضی از آدما خودش دلگرمی که بدونی هنوزم کسایی پیدا میشن که براشون اهمییت داشته باشی و مثل همیشه بی معرفتها بی معرفتیشون رو اثبات کردن!!! حالاکه اونی را که میخوام پیدا نمی کنم خودم می شم همون! گاهی هم به حال خودم غبطه می خورم که افسوس از فقر افسوس... دیگه نمی تونم ادامه بدم دوباره اون درد کشنده اومد سراغم اثر مسکن تموم شده انگاری.... __________________________________ این روزها من و تو چرا اینقدر خر می شویم احمق که بودیم ,درکنارهم احمق تر می شویم + نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 15:54 توسط مریم سعیدی |
|