|
من بی تقصیرم مرا دارند کشان کشان به ملکوت می برند.
|
|
|
قرار بود امشب این وبلاگ را حذف کنم برای همیشه صورت قشنگ شعر را ببوسم و بزارمش کنار: اگر قرار است چند سال بعد به این نتیجه برسم همین الان به جای اینکه از اول برم آخر از آخر برگردم اول! خواستم از خیر این وبلاگ بگذرم و روزمرگی هایم را نشخوار کنم و بعدهرگز ننویسم ! اما: مسافری دارم که همین روزها من با تمام خاطره هاش می شینیم کنار هم و فاصله را به سیخ می کشیم و می خوریم , حسابی فربه می شیم! همین روزای هنوز و همیشه ی من وتو , فرسنگ ها از من دور می شه... دیشب ازصمیم قلب ازمن خواست اینقدر ادامه بدم که... خواست تا بنویسم بنویسم بنویسم... ننوشته های پاره پاره ام. حالا که می روی من و تمام التماس ِ آرزو را قبر کــُنی, حالا که می روی من را استفراغ کنی , چشم هایت بسته می خواهم غربت من! جان کندم تماشاییست... تو سهم ِ من هرگز ! پاره پاره تمام صفحه های شعر تنم . توخوردی زمین و من عصا بدست شدم!!! شدی تو آخر یوسف نداشته پیرهنم... چاه را برایت مهیا می کند آسمان بغضم... و یعقوب همیشگی هایت منم و چشمانم! امشب صورت قشنگت را می بوسم و تمام فردا من و زندگی و ای کاش های محو بخار دهنم؟!!! مسافری که می رود برنگردی پشت سرت نگاه آسمان و گرگ باران خورده تو.... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 22:12 توسط مریم سعیدی |
این روزا شاعرا چه خوب و مردانه می بازند بازی را چه خوب باختی شاعر!!! به شاعر :تا متروکه ترین شهر... از غمش دربند قافیه ات شدم/ بزن توی دهانم که اگه تونبودی من نیست می شدم/ بغضی که هراست می تراکند امشب/ فریادم خفه شو هردقیقه, همه خوابند وتو می نویسی.... تو خاطره ی فاجعه انگیزم را بلعیدی/ سرت را از روی شانه اش بردار قلنج کرده شانه ی تنهاییش / برو گم شوخوردم و قورت دادم تمامی فحش های بدم را شاعرم کردی لعنت به من و شانه ای که با غمت لرزید /قاه قاه بخند که من قافیه را بلد نبودم و گم شدم درغزل هات/ جویدم همه ی صفحه خاطرات تاریکش/ سرت را بر دار و فرار کن تا دیگر دوستت نداشته باشمت را نبینی/ می دزدم تمامی غزلهای متروکت/ لعنت به میدان راه آهن چرا مرا یاد تومی اندازد؟؟؟ امشب تا صبح با خدا گریه می کنم که : ای کاش ببردتم خوابش! شاعر شوم که چه /مثل تمام لیلایت ببازم دنیایم را شاعر شوم که چه / مثل اشک هایت خیس کنم رختخوابم را/ هو کنند همه فردا مرا/من غلط کردم شاعر نمی شوم/ و امروز یک" روز خوب سگی" بود / جای نفس های شاعرانه ات کنار لب هایش خالی ِ خالی/ جمعه می روم ظهیر قبری کنار فروغ بدزدم برای نوشته هایم/ من سگ تراز همیشه می پَرم به ساعت های مکررت! /نه سگ که گریه نمی کند/امشبم سگی می میرد. بازم بنویس: یک سگ کم شد ! حالابرو" شاعر شهر واژه بخر" و.....
آره ضعیف خیلی ضعیف /باید روی ق ا ف ی ه کا ر کنی اما قوی تر از توام تا فریادت بزنم. برای این حرف ها نه دگر دیر شده است رنگ این قافیه ها چه دلگیر شده است
غزل غزل مجنون سرودی و آهسته رفتی برگرد و ببین , لیلی زمین گیر شده است
رفتنت را کسی ندید,از آمدن خبری نیست من دیدم چشمانش , با اشک تو درگیرشده است
هم غزلت شده ام ,من ِ سپید ذهن انگاری نه! ببین از غمش ,سپید به غزلت زنجیر شده است
به تو "مومن" بود , شاعر مردد نکردی باورش در ننگ ییقن تو, با دلش دچار تردید شده است
با توام هر جا , شاید"تا متروکه ترین شهرخدا" لیلی ِ خسته , ازمن وهر شاعر ی سیر شده است
لعنت به شعرهات, شاعرنمی کنمت باور و هیچ حتی غزل تو هم, درمیان دفتر من پیر شده است
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 7:16 توسط مریم سعیدی |
|