|
من بی تقصیرم مرا دارند کشان کشان به ملکوت می برند.
|
|
|
من یه تپانچه دارم که گاهی اوقات بامن صمیمی و گاهی اوقات یک گوله به شقیقه ام شلیک می کنه!!! اما من از تمام دنیا بیشتر دوست دارمش! تو مملکت ما استفاده از مترو فرهنگ و روش خاصی داره: ۱.اگر فاصله ات تا قطار زیاد بود سرعت را بالا می بری و بعد شیرجه ی جانانه ای به وسط مسافرین می زنی تا خود به خود وارد واگنها شوی بدونه اینکه حتی با بغل دستی ات کوچکترین برخوردی داشته باشی... ۲.اما اگر فاصله کم بود فقط با ایستادن بعد از خط قرمز و منتظر ماندن....بلافاصله بعد از توقف کامل قطار به کمک هم وطنان عزیز پرتاب می شوی ته واگن و مثل یک حشره روی شیشه ی طرف دیگر قطار جسدت نقش می ببندد!!! منم که در هر دو مورد مدال دارم: شیرجه ی بدونه مانع و پرتاب خودم بدونه حرکت... و تا قطار چند قدم بیشتر نمانده بود که شیرجه زدم! اما متاسفانه شیرجه کار آمد نشد و قطار حرکت کرد و منم خوردم به در بسته! سر انجام بعد از سبز شدن چمنزار زیبا زیر پای من... «البته قرار شد چمن ها همانجا باقی بمانند به دلیل کمک به زیبا سازی فضای سبز مترو» قطار از راه رسید و همه با رعایت همان فرهنگ که قبلا به آن اشاره شد وارد واگن ها شدیم.... اصلا مهم نبود که ساعت چنده...نه! اصلا مهم نبود؟؟؟ بالا خره طی مسیر کردیم و با کلی توقف در هر ایستگاه به مقصد رسیدیم آنهم بدونه هیچ تاخیری ...نه هیچ تاخیری نداشتیم!؟؟؟ جالبتر از همه تعداد تاکسی ها بود که مارا ابدا به سمت مسیری که باید نمی برد و جای شکرش باقی.... بهترین احساس دنیا اینه که دیگه انگشتای پاتو بدلیل برودت هوا حس نکنی... منجمد شده و آماده بسته بندی. خب جالبتر از همه چراغ قرمز هایی بود که ما پشتش معطل شدیم (تموم جوونی پشت چراغ قرمزها) هیچ عابر ویا ماشینی از جلوی تاکسی رد نمی شد و لزوم چراغ قرمز در متروکه ترین چهارراه؟؟؟؟؟ *این چهارراه پیاده میشی و تا بعدی پیاده می ری... تا حالا فکر کردی خدا دوتا پای سالم برای چی داده: که طول خیابان را مثل یه دونده در حال مسابقه طی کنی! بدلیل اتفاقات خوب اصلا ناراحت نبودم و اصلا توپم پر نبودو و و و وقتی استاد ساعت شروع جلسه را توضیح داد: با آرامش و صدای آهسته (اصلا صدام را بالا نبردم) دلیل دیر کردن را با خونسردی کامل توضیح دادم.... من اصولا آدم منظبت و خونسردی هستم!!! بنظرم بدترین نقطه تهران خیابان پیروزی که ترا فیکش به مرز جنون می رسونت و تهوع و سرگیجه اونم این ساعت از شب{۲۰:۰۰ } ساعت: ۲۱:۱۵ به وقت محل ما درب منزل! تمام اینها را به تپانچه ی عزیزم که بعد از ورودم به منزل با موبایلم تماس گرفته بود توضیح دادم! خب هزینه مکالمه با موبایل اصلامهم نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تپانچه که برام خیلی عزیزه حتی گوله هاش که گاه بی گاه به طرفم شلیک می کنه: لوله اش را گذاشت روی شقیه ام گفت:(از پشت گوشی) نیازی به این همه زیاده روی نبود و گستاخی کردی... (هرچند که من خودم معترف به این قضیه هستم) فردا حتما تماس می گیری و بابت لحن صحبت کردنت معذرت می خوای و تاریخ جلسه بعد را می پرسی. منم كه نفسم بند اومده بود اطاعت امر كردم و به تلفني كه جواب داده نشد زنگیدم البته قبلش پیامک زده بودم که از تاریخ جلسه با خبر بشم الزايمر حادم اجازه نمي ده بگم چندتا زنگ خورد؟ (جواب پيامك شرمنده ام كردتاريخ جشنواره در روز پنجشنبه) نتيجه اخلاقي: ۱.براي رسيدن به فيل كه هندوستاني هم باشه بايد از صبح حاضر يراق در مترو باشي. ۲.حالا كه مراتب عذر خواهي به عمل نيامده دست به دامن وبلاگ بشي. ۳.اميد داريم كه استاد ارجمند طفل تاخيري مكتب را ببخشندد. ۴. و اميد داريم كه در آينده نه چندان دور حمل و نقل كشوري توسعه يابد وترن حوّايي هم پا به عرصه آسمان شهرمان گذارد كه اگر شيرجه رفتيم و به آن نرسيديم حداقل با سقوطي دل انگيز به درجه رفيع شهادت نائل آييم . ۵. و سخني با استاد:شاگرد شما آنقدر ها هم گستاخ و مزاحم نيست البته بغير از هميشه ها! در نهايت با عنايت به مرحمت حق تعالي دست دعا براي شفاعت اين مريضه ي منظور {خودم} رو به آسمان گرفته و اميد شفاي عاجل داريم... و با اميد به اينكه مراتب عذر خواهي به عمل آمده باشد و استاد فكر هايي در مورد اين جانب نكند . و شليك نشدن دوباره گلوله از تپانچه به سمت شقيقه سوراخ ما! الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــي امين ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پايان نه شعر نمي زارم از شعرهاي خرتي خورتكي با كلمه هاي الله بختكي خسته ام... + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 2:15 توسط مریم سعیدی |
خسته شده بودم ٫ تصمیم گرفتم بکشمش !
می خواستم خدام را بکشم. خسته شده بودم از نوک قلم این حکاک خبره که زیر خره خره ی زندگی من بود و رهام نمی کرد... ¤ ¤ ¤ مثل همیشه صبح که از خواب بلند شد ٫ جفتش را با لگد از خواب بیدار کرد و گفت: عزیزم من خلقش کردم٫دیشب توی رختخوابم... وباز لفت ولیس کردن هاو... ومن شاهد این رفتارها از وسط مردمک چشم خدایم بودم! ¤ ¤ ¤ هروز مثل یک خدا برای من تصمیم می گرفت: مجبورم بودم نفس بکشم ـ مجبور بودم بیدار بشم ـ مجبور بودم بخوابم ـ حتی مجبور بودم لذت ببرم!!! ¤ ¤ ¤ گاهی اوقات خدای خوب من دلش برام می سوخت : اجازه می داد مشروب بخورم و حسابی مست کنم ـ گاهی اوقات هم دستم را می گرفت و من را هم آغوش فاحشه ها می کرد! اما من همیشه از بوی متعفن این لجن خوش مزه بیزار بودم .... ¤ ¤ ¤ اینبار خدایم تصمیم گرفت من را عاشق کند؟!!! انگار اینبار خودم راضی تر بنظر می رسیدم ....اقلا اینبار! کسی را خیلی اتفاقی سر راه من قرار داد تا عاشقش شوم و یا با تمام وجود تا عمق این لجنزار با خودم ببرمش! آه خدای من چه اجبار قشنگی. عاشقش شدم و مثل یک دلداده باهاش رفتار می کردم ٫ چون احساس این بود که: مال من و قرار نیست جای دیگه ی این داستان با دیگری باشد. ¤ ¤ ¤ همه چیز خوب بود و او هم مثل من بازیچه ی خداش بود توی این بازی اجباری. تا اینکه حجم داستان هر روز بیشتر می شد ٫ و به «هیچ جا» می رسید. این جا بود که خدای من به فکر چاره افتاد و به فکر چاره افتاد...؟؟؟ وسط داستان عشقم را از من گرفت.... عشقم را! نه! خیانت نه! کشت . عشقم را کشت. باتمام قدرت یک خدا !!! بعد با شوق سر روی شونه ی جفتش گذاشت گفت: آخیـ یـ یـ ش: داستانم داشت یکنواخت می شد. ¤ ¤ ¤ تنها شدم ¤ ¤ ¤ می کشمش با همین دستام می کشمش... داستان خدام را این بار من تمام کردم....هوم م م م !!!!!! دستای خونی انم قلم نوک تیزش را شکست. ¤ ¤ ¤ تمام در و دیوار دارن من را تشویق می کنن... حالا که کشتمش دلم براش تنگ شده ٫ دارم گریه می کنم ٫ اما راحت شدم. شایدم برم از ویترین گوشه ی سالن مشروب بردارم و بخورم و حسابی مست کنم... یا بزنم بیرون و برم دنبال..... نه! بهتره همین جا بمونم و عشقم را زنده کنم و ...بشم خــــداش! + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 14:49 توسط مریم سعیدی |
|